وقتی تورم به حوالی ۵۰ درصد میرسد اما افزایش دستمزدها در محدوده ۲۰ تا ۳۰ درصد متوقف میشود، مسئله دیگر صرفاً اقتصاد نیست؛ این شکاف، نشانهای از جایگاه زندگی شهروندان در منطق تصمیمگیری است.
در کشوری که تورم رسمی آن به آستانه ۵۰ درصد نزدیک شده و حتی آمارهای دولتی نیز ناچار به تأیید این واقعیتاند، اعلام افزایش ۲۰ تا ۳۰ درصدی حقوق و دستمزد دیگر یک تصمیم صرفاً اقتصادی نیست. این انتخاب، بهطور ضمنی درباره میزان «تحملپذیر بودن» رنج مردم داوری میکند و سطح انتظاری را که از شهروندان برای سازگاری با فشارهای فزاینده وجود دارد، آشکار میسازد.
تورم توأم با رکود، افزایش شاخص فلاکت و فشار مداوم معیشتی، نهتنها اقشار فرودست بلکه طبقه متوسط را ـ که ستون تعادل اجتماعی است ـ بهطور جدی فرسوده کرده است. جامعهای که نزدیک به نیمی از جمعیت آن در محدوده فقر زندگی میکنند و بخش بزرگی از مردمش به یارانههای دولتی وابستهاند، دیگر با یک نابرابری معمول مواجه نیست؛ بلکه با نوعی فرسایش اجتماعیِ مزمن روبهروست.
آنچه امروز تجربه میشود، گسستی عمیق میان انتظارات اجتماعی و امکانات واقعی زندگی است؛ وضعیتی که در آن تلاش، کار و مشارکت اقتصادی دیگر تضمینکننده حداقلی از ثبات و امنیت نیست. در چنین شرایطی، زندگی روزمره به میدان اضطراب دائمی تبدیل میشود و احساس بیثباتی، آرامآرام به تجربهای جمعی بدل میگردد.
از سوی دیگر، سیاستهایی از این دست، بهتدریج نوعی خشونت بیصدا را بازتولید میکنند؛ خشونتی که نه با زور، بلکه با اعداد، بودجهها و تصمیمهای اداری اعمال میشود. پیام پنهان این سیاستها روشن است: فشار بر زندگی اکثر مردم، طبیعی و قابل قبول تلقی میشود. فقر، از یک وضعیت استثنایی به بخشی از نظم روزمره بدل میگردد.
مسئله اصلی، فقدان تحلیل یا راهحلها نیست. دلایل بحران اقتصادی ایران سالهاست گفته شده و مسیرهای اصلاح نیز بارها ترسیم شدهاند. آنچه همچنان کمرنگ است، شجاعت بازنگری در سیاستها و فاصله گرفتن از رویکردهایی است که انسان را به متغیری قابل تعدیل در محاسبات بودجهای فرو میکاهند.
اقتصاد ایران، بیش از آنکه از کمبود منابع رنج ببرد، از ناترازی در نگاه به انسان آسیب دیده است. اگر کیفیت زیست و کرامت شهروندان در مرکز تصمیمگیری قرار داشت، فاصله میان تورم و دستمزد ،کیفیت زیست اجتماعی و مدنی تا این اندازه عریان و نگرانکننده نمیشد.
واقعیت تلخ آن است که در منطق کنونی سیاستگذاری، رنج مردم قابل مدیریت تلقی میشود و کاهش سطح زندگی، بهعنوان هزینهای پذیرفتنی در نظر گرفته میشود. و درست در همین نقطه است که جمله پایانی، نه یک شعار، بلکه توصیفی دقیق از وضعیت موجود میشود:
هیچچیز گران نشده است؛ این ما هستیم که ارزان شدهایم.